معرفی به دوستان اشتراک گذاری

زیربنای توسعه نه نفت است و نه انرژی، نه سیمان است و نه ساخت سد و پل و اتوبان، نه ارتباطات و فناوری است و نه تعدد احزاب و نشریات. توسعه قبل از هرچیز، یک فرهنگ است و در هم تنیدگی فرهنگ و تربیت موضوعیست تجربه شده و آشکار. برای "ساخت هویتی توسعه مدار" نیاز به اصلاح و ترمیم زیرساخت تربیتی کشور داریم. ما با هفت مانع درونی از سوی نظام آموزش و پرورش مواجهیم.

مانع اول: معلمانِ خسته و فرسوده

هر شغلی یک شاکله شخصیتی دارد که معرف آن شغل است. مثلا شاکله صنعت رامهندسان، شاکله بهداشت و درمان را پزشکان و پرستاران و شاکله فرهنگ را هنرمندان و نویسندگان تشکیل می دهند. درآموزش و پرورش این نقش را نه دانش آموز، نه مدیران کل ستادی و نه وزیر آموزش و پرورش بلکه «معلمان» بر عهده دارند. تصور عمومی بر این است که تمام بار تعلیم و تربیت رسمی کشور بر دوش معلمان نهاده شده. همیشه انتظارات از معلمان فراتر از تقدیر و پاداش آنها بوده است. از یک طرف کار اصلی تربیت در نظام رسمی را به معلمان می سپاریم اما معاش آنها را به جمله معروف «معلمی شغل نیست، عشق است» حواله می کنیم.

بار اصلی تربیت روی دوش معلمان است اما کارانه و ماهانه و پاداش را کارکنان اداری آموزش و پرورش می گیرند. معلمان احترام عملی می خواهند.

وظیفه وزارت آموزش و پرورش اما باید فقط پشتیبانی حرفه ای و توانمند سازی معلمان باشد. سواد و سطح دانش و مهارت معلمان باید سالانه مورد ارزیابی قرار گیرد. شغل معلمی در گزارش های جدید یونسکو به عنوان یک تخصص معرفی شده. معلمانی که فاقد مطالعه و سوادهای چندگانه هستند یا باید تقویت شوند یا بدون تعارف با دنیای معلمی خداحافظی کنند. اما در عوض باید برای معلمانِ توانمند؛ رفاه، مسکن، زندگی متوسط روبه بالا و نظام ویژه تأمین اجتماعی (بهداشت و سلامت) را فراهم آورد. با وجود معلم کم مطالعه، خسته، نا امید و بی حامی، از هیچ سندی نه تحولی بر می خیزد و نه امیدی به توسعه یافتگی می توان داشت.

مانع دوم: هویت ملیِ مخدوش دانش آموزان

دانش آموزی که عشق به کشور و میهنش را از مهد کودک حس کند و در مقاطع تحصیلی بالاتر این احساس تعلق را وجدان و درونی کند، در بزرگسالی نه به اختلاس گرایش پیدا می کند و نه از کارش می دزدد. ما عادت کردیم که برخورد با فساد و کژرفتاری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را از قوای قهریه و اهرم های پلیسی طلب کنیم حال آنکه از ریشه های تربیتی این آسیب ها غافلیم. دانش آموزانی که ریشه قوی در فرهنگ خود داشته باشند، در آینده به شهروندانی تبدیل می شوند که باهم کار کردن و کار گروهی را با باندبازی و قانون شکنی اشتباه نمی گیرند. 
به عنوان یک کارشناس می گویم؛ اگر هویت ملی فرزندان ایران را جدی نگیریم
، در آینده ای نزدیک با آسیب های بسیار بزرگی مواجه خواهیم بود. نشانه های «بدهویتی» یا هویت مخدوش را در نسل جوان و نوجوان امروز به وضوح می توان دید.

تصور کنید! نسلی بی ریشه و بی اطلاع از دیرینه خود که هیچ چیز برایش مهم نیست! نه ایران، نه مردم و نه ارزشهای اخلاقی. چراکه امواج سهمگین و احاطه کننده فرهنگ جهانی نه دلش به حال ایرانیت بچه های ما می سوزد و نه تربیت دینی آنها. پس این مسولیت فرهنگی بر دوش مربیان رسمی و غیر رسمی است.

ما در تمام سالهای پس از انقلاب هنوز نتوانسته ایم به یک تعریف و تصویر متعادل از هویت ایرانی و اسلامی برای دانش آموزان برسیم. امروز ما با نسلی مواجهیم که نه تصویر درست و واقع بینانه ای از فرهنگ و تمدن ایرانی خود دارد و نه شناخت درستی از فرهنگ دینی. به عنوان مثال فرزندان ایران در طول ۱۲ سال تحصیل فقط در حد سه سطر آن هم بسیار تعارف آمیز درباره کوروش کبیر می خوانند. از آن سو در حوزه معارف دینی نیز نتوانسته ایم به شناختی معقول، رحمانی و عقلانی در نسل جدید دست یابیم. 

دانش آموزان را بیشتر به ظواهر دین متمایل کرده ایم. مراد من، سنگین تر شدن کفه ایرانیت یا اسلامیت نیست بلکه نشان دادن واقعیات شکوه تمدنی و فرهنگی ایرانی و اسلامی در ذهن دانش آموزان است.

توسعه بدون فرهنگ، توسعه نیست. نمی توان ریشه یک نهال را خشکاند و بعد انتظار قد کشیدن آن را داشت.آموزش و پرورش باید منصفانه و آگاهانه به بچه ها کمک کند تا بفهمند که نه عشق به ایران نافی مسلمانی بچه هاست و نه مسلمانی آنها مزاحم افتخار به هفت هزار سال فرهنگ و تمدن آنها.

مانع سوم: شخصیت ضعیف و سرکوب شده دانش آموزان

توسعه از جنس رسیدن است نه از جنس رساندن. در رساندن، اراده های غیر مداخله می کنند و در رسیدن (رسش)، اراده خود فرد. رسیدن از جنس تربیت است و تربیت اساساً در شرایطی خودانگیخته، اختیاری، بدون فشار و اضطراب و بدون ترس، با مشارکت و مداخله آزادانه و آگاهانه فرد فرد یادگیرندگان معنی پیدا می کند.
هم آموزش و هم پرورش، اگر بدون مشارکتِ از سر تمایل و اختیارِ یادگیرندگان باشد، آموزش و پرورش نیست، اردوگاه کار اجباری است.

نظام آموزشی ما عموما با الگوی اقتداری و عمودی اداره می شود. ادبیات و سبک ارتباطی این نهاد مهم توسعه باید به ادبیات افقی متمایل شود. هیچ لزومی ندارد چشم یک میلیون کنشگر و نیروی فرهنگی و آموزشی به یک ساختمان زمخت سیمانی در خیابان سپهبد قرنی تهران خیره بماند که قرار است چه خوابی برای ۱۳ میلیون معلم و شاگرد ببینند.
سالهاست رویکردهای مدیریتی دنیا به ویژه در حوزه مدیریت آموزش به سمت کاهش تمرکز،برون سپاری، کاهش تصدی گری و تفویض منطقی امور معطوف شده اما آموزش و پرورش ما هنوز ارباب - رعیتی و متحدالشکل اداره می شود.

در ساختار آموزش و پرورش اقتداری سه گوهر گرانبهای توسعه یافتگی از دست می رود:

اول استقلال شخصیتی معلم و شاگرد، دوم قدرت انتخابگری که عصاره توسعه انسانی است و سوم تفاوت های فردی.

توسعه درون زا چیزی نیست جز شکوفایی ظرفیت های درونی و نیروی مغزی دانش آموزان. اما سبک کلاسداری فعلی ما و با این اتمسفر حاکم بر بیش از ۱۰۰ هزار مدرسه در ایران،توان تخیل و آفرینندگی بچه های ایران را به خاموشی و ضعف می کشاند. بچه های مدرسه ناخواسته با فشاری مواجهند که باید بنشینند، گوش کنند، بنویسند، امتحان بدهند و خداحافظ. چه ایده ها که در کلاس دیده نمی شود و چه استعداد ها که می پژمرد.

دانش آموز باید به حدی از اعتماد به نفس و بزرگ منشی برسد که؛ پرسش کند، نفی کند، رد کند، دوباره ببیند، خودش تجربه کند، بیازماید، به نقد بکشد، حرف بزند و از همه مهمتر «انتخاب کند». رسیدن به این نقطه، مستلزم کاهش تراکم جمعیت کلاس، کاهش تمرکز ستاد مرکزی وزارت آموزش و پرورش و ادارات و باز گذاشتن دست مدیران مدارس و معلمان برای فراهم آوردن میدان وسیعی از پرواز احساسات و اندیشه های دانش آموزان است.

* این بحث ادامه دارد ...

 

مرتضی نظری
کارشناس آموزش و پرورش و توسعه انسانی

نظرات

 
   
 
Captcha